سنگ و آیینه

سر گشته ای به ساحل دریا،

نزدیک یک صدف،

سنگی فتاده دید و گمان برد گوهر است !

***

گوهر نبود - اگر چه - ولی در نهاد او،

چیزی نهفته بود، که می گفت ،

از سنگ بهتر است !

***

جان مایه ای به روشنی نور، عشق، شعر،

از سنگ می دمید !

انگار

دل بود ! می تپید !

اما چراغ آینه اش در غبار بود !

***

دستی بر او گشود و غبار از رخش زدود،

خود را به او نمود .

آئینه نیز روی خوش آشنا بدید

با صدا امید، دیده در او بست

صد گونه نقش تازه از آن چهره آفرید،

در سینه هر چه داشت به آن رهگذر سپرد

سنگین دل، از صداقت آئینه یکه خورد !

آئینه را شکست !

/ 3 نظر / 16 بازدید
پرستو بیات

واقعا ازتون ممنوم ک بازم کارای فریدون مشیری رو واسه وبلاگتون انتخاب کردین...خیلی قشنگ بود [لبخند]

پرستو بیات

واسه این ک وبتون خیلی یکنواخت نشه کارای سهراب سپهری رو هم بذارین البته اگه خودتون دوست دارین من فقط نظرمو گفتم

تشکری

این شعر خیلی به دلم نشست [گل]